در حریم او چو نتوانست قاصد راه برد
نامهٔ ما را بهسوی یار پیک آه برد
حال دل از من چه میپرسی که شبها از غمش
کرد اندازی و آن را از کفم ناگاه برد
خاک ما دور از غم جانانه در خون میطپد
یاد لطفی کرد و آن را حسبهٔلله برد
ای که صبح و شام در بزم وصالش خرمی
نام ما هم میتوان آنجا گه و بیگاه برد
کهربایی جامهشوخی جلوهگر گردید و رفت
رنگ از رخسار من مانند رنگ کاه برد
تا بساط دلبری گسترد آن غالب حریف
رخ نمود و باز بازی از گدا و شاه برد
با من مجنون نماند انس تو ای وحشی غزال
من نمیدانم کدامی سگ تو را از راه برد
بر ذقن دل را گذار افتاد در شبگیر زلف
بخت گمره بود از راهش به سوی چاه برد
داد فریاد تو تصدیع سگ این آستان
درد سر باید مرا وقف ازین درگاه برد