سرشک بیقرارم پای درد امن نگه دارد
عنان خویش را گر گوهر غلطان نگه دارد
ز دردت راحتی دارم که در گفتن نمیآید
خدا این درد را از آفت درمان نگه دارد
به درد رشک آن بیمار میمیرم که از غیرت
تب شوق تو را در استخوان پنهان نگه دارد
سیاهی کرده باشد گو غنیم خط که چشم او
سواد ناز را با لشکر مژگان نگه دارد
چه سازم ابر شد با من طرف در اشکباریها
مگر عشق آبروی دیدهٔ گریان نگه دارد
الهی آفت افتد در نقابش تا یکی بینم
چراغ رنگ او را در ته دامان نگه دارد
به جانم دشمنی دارد گر آن شیطانپسر سهل است
گذشتم من ز جان واقف خدا ایمان نگه دارد