در کوی تو جز فتنه و آشوب نباشد
اینها به تو ای شوخ پسر خوب نباشد
گویند که در مصر عزیزیست به زندان
بینید جگرگوشهٔ یعقوب نباشد
هر حلقهٔ زنجیر کند ناله به طرزی
فریاد اسیران به یک اسلوب نباشد
نگذاشته در کلبهٔ ما ناله غباری
این غمکده را حاجت جاروب نباشد
صد شکر که در محنت هجران تو دارم
صبری که کم از طاقت ایوب نباشد
گمگشته درین شهر دل طفلمزاجم
در پیچ و خم طرهٔ محبوب نباشد
افتاد به چشمی سروکارم که ز شوخی
می نوشد و خون ریزد و محجوب نباشد
ای دیدهٔ نادیده ز من گوش کن این پند
دیدن سوی فرزند کسان خوب نباشد
واقف ز سلیم این سخن تازه شنیدم
«خوب است که معشوق به کس خوب نباشد»