واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۲

هجر رو داد چه می‌باید کرد

داد بیداد چه می‌باید کرد

وصل هم گشت میسر لیکن

دل نشد شاد چه می‌باید کرد

سعی‌ها کردم و ویرانهٔ دل

نشد آباد چه می‌باید کرد

در چمن رفتی و آهسته به سرو

گفت شمشاد چه می‌باید کرد

کوه غم را نتوان تنها کند

مرد فرهاد چه می‌باید کرد

سوده شد ناخن تدبیر و هنوز

عقده نگشاد چه می‌باید کرد

خواستم با تو بگویم غم دل

گریه رو داد چه می‌باید کرد

گر به خوبان ندهم دل ناصح

بکن ارشاد چه می‌باید کرد

در قفس دید چو بی‌تابی من

گفت صیاد چه می‌باید کرد

در هواداری زلف عمرم

رفت بر باد چه می‌باید کرد

نکنم گر ز غمت خانه خراب

خانه آباد چه می‌باید کرد

ریخت چون بال و پر آزادم ساخت

شوخ صیاد چه می‌باید کرد

زیستن در غم دوری واقف

مشکل افتاد چه می‌باید کرد