کسی کز مصحف دل فال به هر وصل او گیرد
به آب دیده و خون جگر اول وضو گیرد
چو گل خواهم شکفتن در کفن آن روز از شادی
که خار از تربت من روید و دامان او گیرد
نیارم گریهٔ پرزور هجران را فروخوردن
بلا تند است این می آه میترسم گلو گیرد
چه از لطف زبانی میدهی ظالم فریب من
رها کن تا دل و چشمم به اشک و آه خو گیرد
ز مخموری درین میخانه سخت افتادهام از پا
مگر پیر مغان گوید که دستم را سبو گیرد
دل سوداییم با آنکه دارد زخمها بر تن
به رنگ شانه میخواهد که زلف مشکبو گیرد
به خاک انباشتم آخر دهان زخم دل واقف
نمیخواهم که پیش من دگر نام رفو گیرد