با زاهد بیکار نشستن که تواند
با صورت دیوار نشستن که تواند
با یار ستمکار نشستن که تواند
پهلوی دلآزار نشستن که تواند
جای که شود لعل تو از خنده نمکریز
بیسینهٔ افکار نشستن که تواند
آنجا که به دل داغ نهد شعلهٔ خویت
بیصبر جگردار نشستن که تواند
حسن تو کم از آتش سوزنده نباشد
نزدیک تو بسیار نشستن که تواند
برخاست ز جا طور به یک برق تجلی
با هیبت دیدار نشستن که تواند
از سلسلهٔ زلف تو خواهم که کشم دست
یک عمر گرفتار نشستن که تواند
بیگل که تواند الم خار کشیدن
بییار به اغیار نشستن که تواند
برخاست چو از پهلوی من یار دلم نیز
برخاست که بییار نشستن که تواند
واقف چه کنی عیب من از رندی و مستی
مانند تو بیکار نشستن که تواند