واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۶

بر سر کویش گذاری داشتم نگذاشتند

با دل دیوان کاری داشتم نگذاشتند

دل ز من بردند بازی بازی آخر دلبران

آه یار غمگساری داشتم نگذاشتند

از نوید وصل او در اضطراب افتاد دل

طاقتی صبری قراری داشتم نگذاشتند

عاقبت کار دل و چشمم به نومیدی کشید

اشتیاقی انتظاری داشتم نگذاشتند

زخم پهلوی مرا کردند بی‌دردان علاج

از خدنگش یادگاری داشتم نگذاشتند

آتشم در آشیان بی‌رحم صیادان زدند

در گلستان مشت خاری داشتم نگذاشتند

خارهای غم کشیدند از دل من دوستان

یادگاری گل‌عذاری داشتم نگذاشتند

گوشهٔ دامن کشیدند از حسد بر روی من

بر رخ از کویش غباری داشتم نگذاشتند

عشق روز و روزگارم تیره و تاریک ساخت

وه که روز و روزگاری داشتم نگذاشتند

آخر افکندند از چشم توام اهل غرض

پیش مردم اعتیاری داشتم نگذاشتند

رفت واقف از کفم سررشتهٔ اقبال حیف

تاری از گیسوی یاری داشتم نگذاشتند