واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۰

به کشور دل من تا غم تو والی شد

ز عیش چار حد این دیار خالی شد

چو تار ساز ز ناخن به دل زدن‌هایت

تمام عمر مرا صرف زارنالی شد

هزار حیف به هر جا که چینی‌ای بوده است

ز گرد کلفت این خاکدان سفالی شد

فتاده‌اند ز پرواز دیگران در دام

حصار عافیت من شکسته‌بالی شد

کشد دراز و همه عمر خواب ناز کند

کسی که سایهٔ سرو تو‌اش نهالی شد

مکن خوشامد همچون خودی پی روزی

برای نان نتوان گرم آش‌مالی شد

هزار شوخی و برجستگی بود در کار

نه هر که یک دو غزل گفت چون غزالی شد

به زهد اگرچه سری داشت پیش ازین واقف

ز فیض پیر مغان رند لاابالی شد