به کشور دل من تا غم تو والی شد
ز عیش چار حد این دیار خالی شد
چو تار ساز ز ناخن به دل زدنهایت
تمام عمر مرا صرف زارنالی شد
هزار حیف به هر جا که چینیای بوده است
ز گرد کلفت این خاکدان سفالی شد
فتادهاند ز پرواز دیگران در دام
حصار عافیت من شکستهبالی شد
کشد دراز و همه عمر خواب ناز کند
کسی که سایهٔ سرو تواش نهالی شد
مکن خوشامد همچون خودی پی روزی
برای نان نتوان گرم آشمالی شد
هزار شوخی و برجستگی بود در کار
نه هر که یک دو غزل گفت چون غزالی شد
به زهد اگرچه سری داشت پیش ازین واقف
ز فیض پیر مغان رند لاابالی شد