اشک من صد محله ویران کرد
قطرهای رفتهرفته طوفان کرد
آن کاین عشق ناتوان آزار
بادلم کرد آنچه نتوان کرد
بعد ازین زلف یار بو نکنم
که دماغ مرا پریشان کرد
دل که بوده است کعبه قبلهٔ من
غمزهٔ کافر تو ویران کرد
سوخت از بس دلش ز بیکسیم
لاله بر مشهدم چراغان کرد
تا چه افسون دمیده بر تو رقیب
که دلت سنگ کرد و سندان کرد
دیده گرد ره تو از مردم
در پس هفتپرده پنهان کرد
چشم من آنچنان که دل میخواست
گریه در دامن بیابان کرد
ای خوشا کس که جای گل زین باغ
دل صدپاره در گریبان کرد
جان من صلح کردهای با غیر
چه کنم با تو جنگ نتوان کرد
واقف از حسرت عقیق کسی
جگر خویش وقف دندان کرد