واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۶

مهربان آن ماه را بر حال زار ما نکرد

کارها کرد آسمان افسوس کار ما نکرد

نکهت یوسف ز مصر آمد به کنعان یا نصیب

یک نسیم آشنا یاد دیار ما نکرد

گریه می‌کردیم و می‌گفتیم با هم ما و ابر

هیچ‌کس رحمی به چشم اشکبار ما نکرد

یار خندان رفت و کرد از ما جدایی اختیار

هیچ شرم از گریهٔ بی‌اختیار ما نکرد

روزگار ما پریشان کرد روز ما سیاه

زلف او رحمی به روز روزگار ما نکرد

آنکه روغن در چراغ حسن او از خون ماست

عمر رفت و یاد از شب‌های تار ما نکرد

در هوای دامن صحرا ز بس دیوان شد

طفل اشک آرام یک دم در کنار ما نکرد

گرچه ما را بارها جولان او بر باد داد

شکوه باری گرد از مشت غبار ما نکرد

بی‌کسی واقف تماشا کن که جز سیل بهار

بعد مردن کس گذاری بر مزار ما نکرد