واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۴

حالم بر آن پسر بگویید

آهسته و مختصر بگویید

اول زین ده حرف رانید

زان پس ز دل و جگر بگویید

می‌ریزم لعل و گوهر از چشم

در گوش وی این خبر بگویید

گر گوش نکرد از سر ناز

آن به که شما ز سر بگویید

چشمم بی‌نور شد چو یعقوب

با یوسفم این قدر بگویید

گر پرسد ماجرای اشکم

بگذشت آبم ز سر بگویید

بشکست کمر ز کوه دردم

با آن بت خوش‌کمر بگویید

با او که طبیب خسته جان‌هاست

حال من محتضر بگویید

با من دو سه حرفی از زبانش

یاران چه شود اگر بگویید

من ترک وفا چگونه گویم

با من سخنی دگر بگویید

یاران این تازه سرگذشتم

گویید به چشم تر بگویید

چون من در شهر بیکس و کو

گر هست کسی دگر بگویید

واقف می‌مرد و زار می‌گفت

حالم بر آن پسر بگویید