ز دل که رفت به تاراج دلستانی چند
به ما نمانده به جز ناله و فغانی چند
نماند گرچه ز من غیر استخوانی چند
نشاندهام به ره تیر او نشانی چند
دگر به کوچهٔ خوشابروان مرو ای دل
که در کمین تو هستند شخکمانی چند
دلم گرفت ز نامهربانی خوبان
به پهلویم بنشانید مهربانی چند
روا مدار تغافل به کشتن عشاق
تمام کن به خدا کار نیمجانی چند
خراب حال ز مژگان یار گردیدم
سیاهروز شدم زین سیهزبانی چند
سواد دیدهٔ ما شسته شد ز رشک افسوس
ز حال دل ننوشتیم داستانی چند
دلم ملول شد از خانه میروم به چمن
شود که همره بلبل کشم فغانی چند
به بیدلان سخنت نیست ای سرت گردم
چهها شنیدهای آیا ز بیزبانی چند
ز دست آن مژه جان بر چهسان شود واقف
گذشته است مرا از جگرسنانی چند