مرا محملنشین خویشتن چون یاد میآید
جرسآسا دل من سخت در فریاد میآید
دل بیطاقتم چندان که در فریاد میآید
دل بیرحم جانان بر سر بیداد میآید
تماشای طلسم این جهان در حسرتم دارد
که با چندین خرابی در نظر آباد میآید
خیال قامتش از پا درآرد استقامت را
برد آرام از دل چون قیامت یاد میآید
مگر خواهد گرفتن سوز عشقم کوه و صحرا را
که در خوابم گهی مجنون گهی فرهاد میآید
ندانم تا چه آمد بر سر از دستت غریبان را
که از کوی تو دل غمگین و جان ناشاد میآید
هوس کی میتواند شد حریف عشق زورآور
نمیآید ز خسرو آنچه از فرهاد میآید
سراپا گوش گردید است گل از ذوق فریادت
دلی خالی کن ای مرغ چمن صیاد میآید
تو چون تشریف فرمایی به گلشن از در گلشن
به استقبال تو سرو گل و شمشاد میآید
شدم در نیستی مستغرق از یاد دهان او
مرا از هستی موهو خون کی یاد میآید
مکدر گو شود جانان نسیمم گو شود دشمن
غبار من به کویش هرچه بادا باد میاید
ز وصلش آنقدر شادیست در غمخانهٔ واقف
که آنجا عید از بهر مبارک بارد میآید