ز بس به دل سخنت جای گیر میآید
سقط بگویی و بس دلپذیر میآید
اگر تو وعدهٔ کشتن دهی اسیران را
به قتلگاه نخستین فقیر میآید
جهان مگر قفس آباد شد که از هر سو
به گوش نالهٔ مرغ اسیر میآید
به خون نشسته دهن حرف عشق نتوان گفت
مگو که از دهنت بوی شیر میآید
شبی به خواب من آمد خیال یار و هنوز
ز خاک غمکده بوی عبیر میآید
درازدستی مژگان او ببین که دلم
به هر کجا که گریزم به گیر میآید
مگر صبا برساند نسیم پیراهن
بشیر ورنه به یعقوب دیر میآید
به بام سرو نشیمن اگر کند قمری
به دیدن تو ز بالا به زیر میآید
کمان فتنه کشیده است ابرویش واقف
برو به گوشه که ناگاه تیر میآید