ناله تا جانگداز نتوان کرد
یار را دلنواز نتوان کرد
آب و رنگیست عارض او را
که ز گل امتیاز نتوان کرد
مست نازی سخن نمیشنوی
به تو عرض نیاز نتوان کرد
گلهٔ زلف یار کوته نیست
جز به عمر دراز نتوان کرد
مفلسانیم بهر غارت ما
این هم ترکتاز نتوان کرد
گر نه آید به سوی اهل نیاز
گله زان سرو ناز نتوان کرد
آخر ای شوخ باز پرسی هست
در به رویم فراز نتوان کرد
تا منم غیر را به سنگ جفا
جان من سرفراز نتوان کرد
چه بلایی تو ای بلا بالا
که ز تو احتراز نتوان کرد
سوز عشق تو کیمیاسازی است
ترک این سوزوساز نتوان کرد
تا رمق هست شمعسان واقف
ترک سوزوگدار نتوان کرد