ز هر کسی به جهان یادگار میماند
به کوی یار ز ما هم غبار میماند
نظر بلاله ز گل بیشتر از آن دارم
که پارهای به دل داغدار میماند
ز دیده میروی و زین دل گداختهام
دو اشک بر مژهها در کنار میماند
تو آمدی و دل از سر گرفت سودا را
که روز وصل به فصل بهار میماند
غمین مباش که گر زرد شد گل رویت
همیشه رنگ کسی برقرار میماند
کنند روزه مرا تیرهتر ز شب خوبان
به این وطیره اگر روزگار میماند
ز دستبرد پریشانی و سیهبختی
چو زلف از بدنم تار تار میماند
بیا به پرسش من ورنه بعد ساعت چند
نه من نه شوق تو نی انتظار میماند
به دور چشم تو یک دم ندید آسایش
دلم به مردم بیماردار میماند
به زلف تو که بود کوچهٔ پریشانی
ز دل بپرس برای چه کار میماند
ازین که غر به بزم تو بار یافته است
همیشه خاطر من زیر بار میماند
شبی به کلبهٔ واقف چرا نمیآیی
که از برای تو زار و نزار میماند