به سرت میخورد جفا سوگند
به سرم میخورد وفا سوگند
تشنهٔ تیغ آبدار توام
به شهیدان کربلا سوگند
نهراسد دلم ز تیغ جفا
به جگرداری وفا سوگند
چند خواهی دروغبافی کرد
تا به کی وعده تا کجا سوگند
وا کنم از لب تو دشنامی
به زبردستی دعا سوگند
کرد بیگانه چشمت از خویشم
بنگههای آشنا سوگند
وعده را تو وفا نخواهی کرد
میخوری بیوفا چرا سوگند
شده ناسور زخمهای دلم
به سر زلف مشکسا سوگند
همچو تو شوخ میرزای نیست
به تو ای شوخ میرزا سوگند
کم مدان مشت استخوان مرا
که به او میخورد هما سوگند
بس کن ای دل ز میپرستیها
به خدا میدهم تو را سوگند
واقف از حال دل چه میپرسی
دل بدادم به دلربا سوگند