آن را که قدم ز سر نباشد
در کوی شما گذر نباشد
مانند تو ای پسر چراغی
در دودهٔ بوالبشر نباشد
گفتی که فلان چه حال داری
حالی که از آن بتر نباشد
آزاده شوم ز دام غمها
آن روز که بال و پر نباشد
خواهم به تو درد دل بگویم
گر موجب دردسر نباشد
این رنگ نداشت پیش ازین اشک
ای دوست ببین جگر نباشد
روزی برسم به خوبرویی
این طالع زشت اگر نباشد
چون اشک به چشم ما نتابد
آن طفل که سیم بر نباشد
ای اشک به روی من دویدی
طفلی ز تو شوختر نباشد
یک بوسه ز لعل او نخوردیم
در قسمت ما مگر نباشد
این نرود مسافر عشق
این راه که بیخطر نباشد
شب گریهٔ زار کرد واقف
امید که بیاثر نباشد