واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۸

با من آن ماه مهربان گردید

بر مراد من آسمان گردید

نبرد نامم آنکه بر نامش

روز اول مرا زبان گردید

پا ز پرکار تا نیفتاده است

گرد آن شوخ می‌توان گردید

سبک از تن سر مرا بردار

بی‌تو بر دوش من گران گردید

دل پی جست‌وجوی تیر کسی

رفت چندان که بی‌نشان گردید

پرده برداشت تا ز رخ آن ماه

پردهٔ طاقتم کتان گردید

تا گذشتی سوار از نظرم

اشک من مطلق‌العنان گردید

قامتم راست بود همچو تیر

از غم ابرویش کمان گردید

دل و جان صرف خدمتش کردم

تا غم یار مهربان گردید

در هوای هما ناوک یار

پیکرم مشت استخوان گردید

آن‌قدر لطف دیدم از صیاد

که قفس بر من آشیان گردید

پیش پیر مغان عجب آبی است

پیر اگر خورد ازو جوان گردید

دل ز دنبال او ز پا افتاد

با توان رفت و ناتوان گردید

گفتمش راحت دل و جان شو

آفت دل و بال جان گردید

راست از خانهٔ کمان واقف

تیر او سوی من روان گردید