ز دل پهلو تهی کردم که الفت را نمیشاید
بلی هرکس که شد دیوانه صحبت را نمیشاید
برای پرسش احوال من گاهی نمیآیی
دل بیمار من شاید عبادت را نمیشاید
نیفکندی سرشک از چشم روزی بر مزار من
کف خاکم مگر باران رحمت را نمیشاید
تکلف بر طرف بسیار دیدم اهل عالم را
چه جای دوستی یک کس عداوت را نمیشاید
به شهر دلبران جنس وفا را چون برم یا رب
متاع کاسدی دارم تجارت را نمیشاید
نکردم مانع طفل سرشک از کوچهگردیها
که چون فرزند ابتر شد نصیحت را نمیشاید
چو کشتی بوالهوس را بر سر خاکش مرو جانان
که بیعشق آنکه میمیرد زیارت را نمیشاید
خیالش از دلم ننشسته بیرون میرود واقف
مگر این خانه یک دم استراحت را نمیشاید