واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۱

تا خیال زلف جانان برنخورد

دیده از خواب پریشان برنخورد

خشکی طالع تری کرد ای دریغ

کشتی طاقت به طوفان برنخورد

برنخورد از نخل عمر خویشتن

هر که با سیب زنخدان برنخورد

در گذرگاه خدنگ او دلم

رفت و برگشت و به پیکان برنخورد

در بیابان پای من بسیار گشت

حیف با خار مغیلان برنخورد

شوربختی‌های دل بنگر که او

زخم خورد و با نمکدان برنخورد

بر دل دیوانه رحم آمد مرا

عمر بگذشت و به طفلان برنخورد

بخت برگردیده دارم زان به من

دلبر برگشته مژگان برنخورد

واقف دیوانه را جستم بسی

هیچ جای خانه دیوان برنخورد