واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۷

ترسم که طاقتم ز غم یار کم شود

خون در تنم ز گریهٔ بسیار کم شود

زخم مرا بدوز زیانی نمی‌شود

جانان اگر ز زلف تو یک تار کم شود

از بس که نرخ بوسه گران کرد لعل یار

نزدیک شد که جوش خریدار کم شود

ای مرگ بهر پرسش احوال ما بیا

باشد که درد این دل بیمار کم شود

یوسف لقای من زدم سردم الحذر

می‌ترسمت که گرمی بازار کم شود

ای کاش سر زند ز میان تیغ امتحان

تا پیش یار عزت اغیار کم شود

ای دل رسید رونق دیوانگی تو را

کاری مکن که رونق این کار کم شود

واقف به سبحه‌خواری بسیار کرده‌ای

کافر مشو که عزت زنار کم شود