عمر رفت و چشم بختم خفته ماند
غنچهٔ امید من نشکفته ماند
آه از هم ریخت جاروب مژه
کوچهٔ آن نازنین نارفته ماند
او نیامد من فتادم از زبان
یک دو حرفی داشتم ناگفته ماند
سوده شد از شانه کاری دست من
طرهٔ او همچنان آشفته ماند
وا نشد واقف دلش یک دم به من
غنچهٔ امید من نشکفته ماند