واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۳

بر در یار شور نتوان کرد

جای زاریست زور نتوان کرد

باید از خود خدای را جستن

راه نزدیک دور نتوان کرد

آن پری طبع نازکی دارد

پیش او وصف حور نتوان کرد

گر جفا کرد یار حورسرشت

در محبت قصور نتوان کرد

کی توان شد به خلوت ای زاهد

زنده خود را به گور نتوان کرد

پیش او عیب از رقیب مکن

خاطرش بی‌حضور نتوان کرد

عمر زخمم چه بی‌نمک بگذشت

چارهٔ بخت شور نتوان کرد

عشق نزدیک عق من هنر است

از خود این عیب دور نتوان کرد

چه کنم خلق در تو می‌نگرند

چشم یک شهر کور نتوان کرد

عاشقی محنتی است ایوبی

با دل ناصبور نتوان کرد

طرفه رسمی است در ولایت عشق

جز به ناسور سور نتوان کرد

بی‌لبت چارهٔ خمار مرا

به شراب طهور نتوان کرد

سفر از کوی او ز جور رقیب

گر شود هم ضرور نتوان کرد

دولت حسن نیست پاینده

این قدرها غرور نتوان کرد

بی‌تو از آب دیدهٔ واقف

جز به کشتی عبور نتوان کرد