به بیسامانی از من نیز کاری میتواند شد
سری دارم که خاک پای یاری میتواند شد
نمیگویم ز من در عشق کاری میتواند شد
دلی دارم که عید دل شکاری میتواند شد
دل من از گلستان رخ او نسخهای دارد
که هر بابی ازان فصل بهاری میتواند شد
من دیوانه چندین جمع کردم سنگ طفلان را
که گر بر گرد خود چینم حصاری میتواند شد
ندارم گرچه رنگی از قبول این بس که خون من
سرانگشت خدنگش را نگاری میتواند شد
ازان لبهای میگون گرچه خط برداشت کیفیت
هنوز از بوسهاش رفع خماری میتواند شد
به این دستار در میخانه زاهد بار کی یابی
اگر از سر نهی این بار باری میتواند شد
صبا در چشم مردم میکشی خاک در او را
مرا هم گر ببخشی سرمهواری میتواند شد
چنین گر قطرههای خون مرا در دل گره گردد
برای چشم بیمارت اناری میتواند شد
مناسب نیست ای برق اینقدرها پیچوتاب از تو
که کار خرمن ما از شراری میتواند شد
نشست از خاک من تا گرد بر روی تو دانستم
که خواری رفته رفته اعتباری میتواند شد
کمانابرو تأمل چیست سر ده ناوک نازی
هلاک بنده در گذر و گذاری میتواند شد
خدا را رو مگردانید خوبان زین دل حیران
که در بزم شما آیینهداری میتواند شد
ندارد گرچه اصلی وعدهٔ آن بیوفا لیکن
تسلیگونه ای امیدواری میتواند شد
چرا ای ناله شور افکندهای در سرزمین دل
برو بر آسمان گر از تو کاری میتواند شد
چه شد گر در دل او گریهام را نیست تأثیری
کزو فیالجمله تسکین بخاری میتواند شد
به روز وصل واقف از خدا بسط زمان خواهم
که روز از قدرت او روزگاری میتواند شد