واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۰

دل زمن رفت و به زلف یار ماند

شد گرفتار بلا ناچار ماند

آمدی غم رفت از خاطر ولی

کم نشستی حسرت بسیار ماند

تاری از گیسو نبخشیدی به من

کافر عشق تو بی زنار ماند

آخر از گرد کسادی خاک شد

جنس ما از بس درین بازار ماند

دیگری چاکم زند در پیرهن

بی تو دست من ز بس از کار ماند

از چمن رفتی و هر گل را جدا

حسرت آن گوشهٔ دستار ماند

بس که ناسازی مرا ننواختی

نعمه‌های حسرتم در تار ماند

تیر او ننشسته رفت از پهلویم

چشم حسرت باز چون سوفار ماند

ما به هر حالت به مسجد آمدیم

لیک دل در خانهٔ خمار ماند

وصل تو یک آب خوردن هم نبود

چشم من لب‌تشنهٔ دیدار ماند

کس خریدارش نشد در عهد تو

گل گریبان‌چاک در گلزار ماند

باد بر آسودگان یا رب حرام

بستر و بالین کزین بیمار ماند

صورت دیوار شد در کوی تو

واقف از بس پشت هر دیوار ماند