واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۷

آن شوخ ز دل‌ها چه خبر داشته باشد

طفل است ز دنیا چه خبر داشته باشد

از اشک می‌پرسید که در دل چه خروشست

این قطره ز دریا چه خبر داشته باشد

آورد دل امروز قیامت به سر من

تا از غم فردا چه خبر داشته باشد

ناصح که کند منع من از رندی و مستی

پیداست کزین‌ها چه خبر داشته باشد

آن کس که بود بی‌خبر از مذهب ترسا

از زلف چلیپا چه خبر داشته باشد

در خواب ندید آنکه شبی جلوهٔ یوسف

از حال زلیخا چه خبر داشته باشد

از شور جنون آنکه گریبان نکند چاک

از دامن صحرا چه خبر داشته باشد

دل در بر من همچو جرس می‌طپد امروز

زان رهزن دین تا چه خبر داشته باشد

بسیار سراسیمه رسد اشک تو واقف

از حال دل آیا چه خبر داشته باشد