عاشق مشو که عشق نگونساری آورد
خواری نتیجه میدهد و زاری آورد
ای دل دو روز صبر که آن چشم مست را
خط گوشمال داده به هشیاری آورد
گر جنس خویش عرضه درین چارسو کنم
آن خودفروش را به خریداری آورد
رخصت نداده پیر ادب ورنه جذبهام
او را کشانکشان ز در یاری آورد
بار دگران شده است سر ساقی از خمار
رطل گران بده که سبکساری آورد
هرجا فسانهای است فسونست بهر خواب
افسانهٔ من است که بیداری آورد
مشتاق دل اگر شدهای طره را بگو
صد دل به پیشت از ره طراری آورد
کاری نکرد در دل او اشکباریم
آن شوخ را به رحم مگر باری آورد
آن را که کفر زلف تو زنار بند ساخت
مشکل دگر که یاد ز دینداری آورد
اندک تغافل تو به خونم نشانده است
آه آن زمان که روی به بسیاری آورد
از اشک و آه بوالهوسان احتراز کن
این آب و این هواست که بیماری آورد
آن شوخ را که در پی خونخواری من است
باشد کسی که بر سر عمخواری آورد
آن قاصدی که عرضهٔ ما برده در جواب
ما راضیایم گو خط بیزاری آورد
شد تلخ زندگانیم از زهر چشم تو
لعل تو را خدا به شکر باری آورد
یا رب ز لطف مژدهٔ غفاریش بده
واقف دمی که عذر گنهکاری آورد