دارم گله از خوی بد یار و دگر هیچ
خواهم که دهم رخصت اظهار و دگر هیچ
ما بندهٔ عشقیم بود کلبهٔ ما را
«یا عشق» رقم بر در و دیوار و دگر هیچ
چون آیینه بر خاطر ما گرد هوس نیست
قانع شدهایم از تو به دیدار و دگر هیچ
جنسی که خریداری آن سود دو کون است
عشق است درین راستهبازار و دگر هیچ
شیرازهٔ اوراق پریشان دلم را
کافی ز گیسوی تو یک تار و دگر هیچ
در هجر تو خون شد دل و از دیده فرو ریخت
اکنون منم و صبر جگردار و دگر هیچ
جستیم نشان از کمر آن بت کافر
دیدیم همین رشتهٔ زنار و دگر هیچ
بردار به شمشیر خدا را سرم از تن
بر دوش مرا مانده همین بار و دگر هیچ
بردند حریفان گل ازین باغ به دامن
ماییم و همین سرزنش خار و دگر هیچ
بازآ که نمانده است ازین دل شده الا
جانی زجان بهر تو بیزار و دگر هیچ
ز اسباب جهان آنچه به آن شاد توان زیست
شد منتخبم دفتر اشعار و دگر هیچ
آثار بزرگی شده با خاک برابر
مانده است همین گنبد دستار و دگر هیچ
جانکندن من آه چو فرهاد نباشد
بردم ز جهان حسرت بسیار و دگر هیچ
گنجی و کتابی و دماغی و فراغی
جان میدهم از حسرت این چار و دگر هیچ
ای عشق نفس در تنم آمادهٔ سوز است
یکبار بزن زخمه برین تار و دگر هیچ
خواهد به دعا این دل افگار همیشه
گردی ز نمکدان لب یار و دگر هیچ
مرغان هوس را همه آزاد کن از بند
دل در قفس سینه نگاهدار و دگر هیچ
واقف اگر آن شوخ تو را گرم بپرسد
از سینه دم سرد برون آر و دگر هیچ