چنانکه تیر بود جانب کمان محتاج
به ابروی تو بود ناز همچنان محتاج
دمید صبح و ز بخت سیاه خود ماندم
به شمع داغ درین تیره خاکدان محتاج
من آن شکار ضعیفم که هست کشتن من
به یک اشارهٔ ابروی آن کمان محتاج
ز رشحهٔ قلمت آب میخورد دل من
اگرچه بحر نباشد به ناودان محتاج
ز سوز دل همه شب حرف میزنم تنها
بهسان شمع نیم من به همزبان محتاج
ز بس که ریشه دوانید غم به سینه مرا
برای کسب نشاطم به زعفران محتاج
ز شوق گل به چمن بستم آشیان ورنه
من آن نیم که شوم جانب خسان محتاج
منم که عشق نهاد است نام من واقف
برشته سوخته دل داده بیزبان محتاج