واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۳۱۵

چنان‌که تیر بود جانب کمان محتاج

به ابروی تو بود ناز همچنان محتاج

دمید صبح و ز بخت سیاه خود ماندم

به شمع داغ درین تیره خاکدان محتاج

من آن شکار ضعیفم که هست کشتن من

به یک اشارهٔ ابروی آن کمان محتاج

ز رشحهٔ قلمت آب می‌خورد دل من

اگرچه بحر نباشد به ناودان محتاج

ز سوز دل همه شب حرف می‌زنم تنها

به‌سان شمع نیم من به همزبان محتاج

ز بس که ریشه دوانید غم به سینه مرا

برای کسب نشاطم به زعفران محتاج

ز شوق گل به چمن بستم آشیان ورنه

من آن نیم که شوم جانب خسان محتاج

منم که عشق نهاد است نام من واقف

برشته سوخته دل داده بی‌زبان محتاج