هر که جام می مغانه گرفت
خونبهای خود از زمانه گرفت
دل صد چاک من به کوچهٔ زلف
رفت و بر رغم شانه خانه گرفت
بعد عمری که آمد آن بیرحم
نانشسته ره بهانه گرفت
خواستم در رکاب او بروم
رخش را زیر تازیانه گرفت
دل که بوده است صدر خانهٔ او
جا بران خاک آستانه گرفت
صوت بلبل نداشت آهنگی
از دلم یاد این ترانه گرفت
شاهباز غمت به یک انداز
مرغ دل را ز آشیانه گرفت
سر و سامان آبرو آمد
جبهه زان خاک آستانه گرفت
در قفس از تغافل صیاد
خاطر من ز آب و دانه گرفت
بر سرش کبش غمزه خالی کرد
یار دل را مگر نشانه گرفت
دل صد چاک واقف از سودا
زلف او را ز دست شانه گرفت