واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۱

به خون نشانده مرا دلبری که نتوان گفت

شهید کرده مرا کافری که نتوان گفت

به خونم آن که به او خط بندگی دادم

رقم نموده ز خط محضری که نتوان گفت

صلاح نیست مرا آن شکایت آوردن

که هست در بغلم دختری که نتوان گفت

ز حالت دل مجروح خود چه شرح دهم

رسید ازان مژه‌اش خنجری که نتوان گفت

ز جورت ای شه مژگان سپاه من فریاد

شکست در رگ جان نشتری که نتوان گفت

دلم ز نابلدی‌ها کجا کجا افکند

ز راه برد مرا راهبری که نتوان گفت

ازین که شب تو به اغیار بوده‌ای محشور

گذشت بر سر من محشری که نتوان گفت

حدیث گم‌شدن دل به کس نمی‌گویم

فتاده از کف من گوهری که نتوان گفت

نوای جغد بلند است واقف از هر سو

فتاده‌ایم به بوم و پری که نتوان گفت