واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۸

چون پیر گشته‌ام غزل عاشقانه چیست

آتش فرونشست دگر این زبانه چیست

عمریست ما ز نالهٔ خود ذوق می‌کنیم

نشناختیم چنگ کدام و چغانه چیست

در رفتن است ابلق عمر سبک عنان

ای نبض دم به دم زدن تازیانه چیست

بی فکر می بنوش که فرصت غنیمت است

کس را چه اطلاع که فکر زمانه چیست

مگشای زلف خال منه بر عذار خویش

مرغ دل است صید تو این دام و دانه چیست

افسوس چشم جادوی او بسته خواب من

منت‌کشیدن عبثم از فسانه چیست

تنگ شکر شده است ز شیرینیت جهان

در حیرتم که شور در این کارخانه چیست

بلبل چو عشق گل زده آتش به جان تو

دل بستنت به خار و خس آشیانه چیست

گر چشم او نریخته خون‌های مردمان

خلقی هجوم کرده بر آن آستانه چیست

واقف بهار آمد و تکلیف باده کرد

به زین برای توبه‌شکستن بهانه چیست