یک سرو چون تو روضهٔ رضوان نداشته است
یک گل چون عارض تو گلستان نداشته است
دل ساخت آنقدر به تب عشق او که سوخت
بیچاره تاب ناز طبیبان نداشته است
ای گل به گریهام چه بلا خنده میزنی
غیر از تو کس مگر لب خندان نداشته است
آخر رسید ناله به جای و کار کرد
هرچند تیر او پر و پیکان نداشته است
رونق به کارش از دل دیوانهٔ من است
زلفش وگرنه سلسلهجنبان نداشته است
بیصرفه میکنید جفا بر سرش بتان
عاشق مگر بهزعم شما جان نداشته است
آنکس که کرد چشم به خاکم درش سیاه
چشمی برای کحل صفاهان نداشته است
جان من از نوای تو شب تازه شد ولی
یک باغ چون تو مرغ خوشالحان نداشته است
آن را که موی و روی و خطت در نظر بود
پروای سنبل و گل و ریحان نداشته است
معذور دار واقف اگر از جفای تو
در سینه چاک زد که گریبان نداشته است