واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۱

تا هست داغ عشق به افسر چه حاجت است

سامان دیگر از پی این سر چه حاجت است

بهر خراب‌کردن اقلیم دل تو را

مژگان بس است لسکر دیگر چه حاجت است

افتادگان کوی تو را شب ز بهر خواب

با خاک و خشت بالش و بستر چه حاجت است

دادم رضا به کشتن خود خط برون میار

در قتل من نوشتن محضر چه حاجت است

از دل برای چون تویی ناز می‌کشم

ورنه مرا به این دل کافر چه حاجت است

باشد سرشک کوکب اقبال عاشقان

این قوم را به یاری اختر چه حاجت است

در بزم ما معامله با دیده و دل است

ما را دگر به شیشه و ساعر چه حاجت است

دل خانهٔ خداست در دل گرفته‌ایم

رفتن به احتیاج به هر در چه حاجت است

ظالم ضرور نیست به خونریز ما یراق

جایی که چشم توست به خنجر چه حاجت است

آیینه‌دار طلعت جانانه گشته‌‌ام

واقف مرا به ملک سکندر چه حاجت است