گر به قدر حسرت دل دیدهٔ ما میگریست
ابر از کممایهگی بر حال دریا میگریست
یاد ایامی که طوفان داشت شوق گریهام
قطره گر میخواسنم از دیده دریا میگریست
نیست امروزی که میآید به شور از حرف عشق
دل به وقت خواندن یوسف زلیخا میگریست
کردم از همچشمی مردم کنون قطع نظر
پیش ازین با ابر چشم من به دعوی میگریست
شب که درد بیکسی در بسترم افکنده بود
شمع بر بالین من استاده تنها میگریست
بی تو شب در مجلس من بودم و بر حال من
تا سحرگه جام میخندید و مینا میگریست
گر امید حاصلی از گریه عاشق داشتی
همچون باران دیدهاش از جمله اعضا میگریست
همچو من واقف نشد در گریه کس رسوای شهر
کوهکن در پی ستون مجنون بیصحرا میگریست