دل ز شغل عشق بیزاری نمیداند که چیست
هر که شد اینکاره بیکاری نمیداند که چیست
یار هرگز شیوهٔ یاری نمیداند که چیست
عمر آیین وفاداری نمیداند که چیست
خانهها کرد است بازی بازی از شوخی خراب
گرچه از طفلی ستمکاری نمیداند که چیست
نالهاش صیاد را دلتنگ گردانید حیف
مرغ ما قدر گرفتاری نمیداند که چیست
دل به کوی او ز رنج روزگار آسوده است
در بهشت افتاد بیماری نمیداند که چیست
بخت چشمی وا نکرد از هایهای گریهای
گوییی این خفته بیداری نمیداند که چیست
خیل دلها را بهسان آهوان رم میدهد
چشم او عاشق نگهداری نمیداند که چیست
بارها جان من از زاری به لب آمد ولی
دل هنوز از عشق بیزاری نمیداند که چیست
چشم او در کعبه واقف بتپرستی میکند
کافر است آیین دینداری نمیداند که چیست