نفسم سوخت ولی ذوق دویدن باقیست
پایم از کار شد و سعی رمیدن باقیست
قامتم حلقه شد از مشق سجود در دوست
همچنان در سر من ذوق خمیدن باقیست
عرق آلوده بیا بر سر بالین که مرا
هوس شربت دیدار چشیدن باقیست
حسنت آخر شد و دل گرم طپشهاست هنوز
شمع افسرد و ز پروانه پریدن باقیست
شده نزدیکه از خود بردت خواب عدم
باز میل تو به افسانه شنیدن باقیست
ای گل از دست تو صد رنگ تظلم کردم
بیاثر رفت همین جامه دریدن باقیست
ز امتداد شب هجران مشو ای دل غمگین
که امید سحر وصل دمیدن باقیست
اشک گر کم شده از گریه نباشم نومید
نوبت خون دل از دیده چکیدن باقیست
میکند خنده به احوال تو صبح پیری
تا هنوزت هوس آیینه دیدن باقیست
گر به راه تو زمینگیر شدم باکی نیست
نوبت پای ز سرکرده دویدن باقیست
واقف از رعشهٔ پیری شده دستم بیکار
هوس دامن دلدارکشیدن باقیست