واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۹

شنیده‌ام که به دست تو نازنین داغ است

بیا و بر دل من نه که داغ این داغ است

نیاز من به درش بس که ناقبول افتاد

ز مشق سجدهٔ بی‌حالصم چنین داغ است

به عشق لاله‌عذاران مپرس حال دلم

که آنچه مانده به دستم ز دل همین داغ است

بیا به دل دهیم کز شرر فشانی اشک

بسوخت گوشهٔ دامان و آستین داغ است

ز شمع کعبه و بتخانه روشن است این حرف

که در غم تو دل اهل کفر و دین داغ است

اگر کسی ندهد دل به سوختن چه کند

درین زمانه که دلسوز دلنشین داغ است

چرا کباب نباشند بلبلان واقف

که گل چو لاله از آن روی آتشین داغ است