ز بزمش دل بسی ناشاد برخاست
به آن و نال و فریاد برخاست
ز بس نالیدم از درد اسیری
فغان از بنده و آزاد برخاست
به رنگی ناله کردم از قفس دوش
که رنگ چهره از صیاد برخاست
چنان در عشق شیرین کار گشتم
که شور از تربت فرهاد برخاست
ز خاکم در هوای کوی جانان
صدای هرچه بادا باد برخاست
ز رشک لاله میسوزم درین باغ
که او با داغ مادرزاد برخاست
دلم بوده است در پهلو نشسته
نگاهش بر تو تا افتاد برخاست
کجا واقف برم اکنون دلی را
که از ویرانه و آباد برخاست