واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۶

از برم در جست‌وجویت دل نه‌تنها رفته است

عضو عضوم در تمنای تو از جا رفته است

ما نمی‌نالیم از سنگین‌دلی‌هایت ولی

تا فلک شور شکست شیشهٔ ما رفته است

کی دهم از دست اگر صد گل مرا بر سر زنند

ذوق آن خاری که از راه تو در پا رفته است

همچون شمع کشته گردیده است روی ما سیاه

سایهٔ داغ کسی تا از سر ما رفته است

تا نگاری من تو بودی در گلستان عید بود

تا برون رفتی حنا از دست گل‌ها رفته است

در قفس از بس طپیدیم از هوای آشیان

قوت پرواز از بال و پر ما رفته است

بر سر گنجشک کی از چنگل شهباز رفت

بر دل من آنچه زان مژگان گیرا رفته است

بخت من چون شمع هر ساعت به پستی مایل است

دود آه من ندانم چون به بالا رفته است

خیمه بیرون می‌زند واقف جنون من ز شهر

سیل اشکم بهر رفت و روب صحرا رفته است