واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۵

غم دل نه شهری است نی روستایی است

غریب است یارب ندانم کجایی است

شکایت ز تاریکی روز هجران

نویسم درین دیده تا روشنایی است

اگر کوتهی کرده تیغش به قتلم

مرا از خدنگش امید رسایی است

ز غیرت سر خودکشی دارم امروز

ندانم ز خون که دستت حنایی است

مه نو ز بس فطرتش ناقص افتاد

به ابروی او بر سر خودنمایی است

کجا سجدهٔ زاهد است از سر صدق

چو خاتم پی نام در جبهه سایی است

زر قلب از سکه رایج نگردد

چه شد سفله را گر به حرف آشنایی است

شکست استخوان محنت روز هجران

شب وصل واقف مرا مومیایی است