واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۳

تا سرو من از میانه برخاست

صد فتنه ز هر کرانه برخاست

دل از سر و جان ز آرزوست

با زمزمه و ترانه برخاست

یا رب اثر تبسم کیست

این شور که از زمانه برخاست

در عهد تو بس که آرزو مرد

شیوه ز هزار خانه برخاست

آن شوخ به پهلویم به صد ناز

بنشست به یک بهانه برخاست

در دام کسی مگر نشیند

این دل که ز آشیانه برخاست

تا صدرنشین شدند اغیار

واقف زان آستانه برخاست