آن طفل گلعذار خریدار بلبل است
گل داغ رشک گرمی بازار بلبل است
گاهی تو زاریام نشنیدی هزار حیف
گل را ببین گه گوش به گفتار بلبل است
هر صبح در چمن نمکین خندههای گل
از بهر خاطر دل افکار بلبل است
در عشق دفتر دل ما کار نامهای است
یک جزو آن سفینهٔ اشعار بلبل است
گل را اسیر جور خزان دیدن و زنده ماند
دعوی عاشقی نه سزاوار بلبل است
واقف سزاست بستن او بر ستون سرو
گلچین به شرع عشق گنهکار بلبل است