به کام غیر شوم کشته یار اگر این است
شوم هلاک ز غم غمگسار اگر این است
چو عشق داد زند جان که میتواند برد
دهیم بای حریف قمار اگر این است
خطش دمید و جهان تیره شد دگر ای دل
به روز خوش نرسی روزگار اگر این است
دو اسبه تاختن عمر دیدم و گفتم
رود به باد غبارم سوار اگر این است
بر تو قدر مرا هر که دید میگوید
خوش است خواری از این اعتبار اگر این است
گرفته تنگ غم یار در کنار مرا
تو از میان برو ای جان کنار اگر این است
ز راه دور شود پنجه تاب طاقتها
درازدستی مژگان یار اگر این است
امید هست که آید مراد دل یک بار
طپیدن دل امیدوار اگر این است
چو دیده سبزهٔ پشت لب تو واعظ گفت
رواست بادهپرستی بهار اگر این است
ز دست او نتوانی که جان بری واقف
حنا ز زخون تو بندد نگار اگر این است