دیوانایم شهر به ما نامبارکست
بیرون کشیم رخت که صحرا مبارکست
موی ز زلف یار به جان تیغ میکنند
ای دل به درد شانه که سودا مبارکست
در قتل ما مضایقه خوبان برای چیست
ما را مبارکست شما را مبارکست
در چشم من نشستی و کردی شکار خلق
بیرون مرو ز دیدهٔ من جان مبارکست
زخمی زدی که تا دم پیری کهن نشد
دست تو ای جوان چقدرها مبارکست
ترکان غمزهٔ تو ز معمورهٔ دلم
گر میبرند صبر به یغما مبارکست
عریان تنان عشق ز خاک حریم دوست
در بر اگر کنند سراپا مبارکست
ما کردهایم خوردهٔ جان را سپند تو
داری نگه خیال سوختن نامبارکست
با وصف فاقههای پیاپی همین ز صبر
چون ماه روزه روز و شب ما مبارکست
هیچ است دیدن در ابنای روزگار
واقف گدایی در دلها مبارکست