خصم جان دشمن دل و دین است
عشق بیباک را چه آیین است
رحم میآیدم به بلبل و گل
کان ز صیاد این ز گلچین است
از ستم دل دو نیم میسازی
مگر انصاف پیش تو این است
دست فولاد بازوان برتافت
پنجهٔ یار اگرچه سیمین است
گونهام زرد کرد و اشکم سرخ
عشقبازی چه شغل رنگین است
دست در زیر سر نهم خوابم
در سرم کی هوای بالین است
گل سر از شاخ برنمیدارد
تا سرانگشت تو نگارین است
جان رسید است بر لبم بشتاب
بیمروت چه وقت تمکین است
من بهجز آفرین نخواهم گفت
زان طرف گر هزار نفرین است
بر مزارم بیا گلافشان شو
خونبهای شهید عشق این است
دل ازان زلف شد پریشان گرد
گه در شام و گاه در چین است
مزهٔ عشق را چه شرح دهم
ترش و تلخ است و شور و شیرین است
شیشه جانی که با تو دارد کار
چه کند با دلت که سنگین است
بیم صیاد نیست بلبل را
نالهٔ او ز دست گلچین است
پیش او دم ز مشک میزد باد
زلف بگشاد و گفت مشک این است
شور افکنده است در عالم
حرکات تو گرچه شیرین است
طول بیماری از خدا خواهد
هر که را چون تو شمع بالین است
توتیا کرد استخوان مرا
درد هجر تو سخت سنگین است
دیر پروای من بده دادش
واقف از مخلصان دیرین است