واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۹

چشم و ابرو خط و خال تو مرا خواهد کشت

به جمالت که جمال تو مرا خواهد کشت

چند در پهلویم آزرده‌ نشینی زاهد

دور شو ورنه ملال تو مرا خواهد کشت

می‌کند میل به هر سو ز نسیمی قد تو

نازکی‌های نهال تو مرا خواهد کشت

گر به صد حیله برم جان شب هجران از غم

شادی روز وصال تو مرا خواهد کشت

بوی خون می‌دهد از رنگ لباسی که تو راست

روزی این جامهٔ لعل تو مرا خواهد کشت

ای فلک مژدهٔ عیدم ندهی دور از یار

که چو شمشیر هلال تو مرا خواهد کشت

فکر قتلم مکن ای شوخ که آخر روزی

بی‌خبر از تو خیال تو مرا خواهد کشت

نیست ممکن که به‌دست هوس افتد کمرش

واقف این فکر محال تو مرا خواهد کشت