واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۷

سد راه یار جز اغیار می‌دانم که نیست

ورنه تا من راه این مقدار می‌دانم که نیست

مردم از رشک گریبان پاره‌کردن‌های غیر

ورنه در پیراهن او خار می‌دانم که نیست

رشک بر بستر فتادن‌ها هلاکم می‌کند

ورنه چون من مدعی بیمار می‌دانم که نیست

خواری من کرد او را معتبر در پیش یار

ورنه قدر غیر این مقدار می‌دانم که نیست

رخصت دیدار زو می‌گیرم از بی‌طاقتی

ورنه در خود طاقت دیدار می‌دانم که نیست

اندکی پاس وفا از ترک الفت مانع است

ورنه این کار آن‌قدر دشوار می‌دانم که نیست

اضطرابی می‌کنم از خانه بیرون می‌روم

ورنه در کویش کسی را کار می‌دانم که نیست

می‌دهد دشمن به کف تیغش برای کشتنم

ورنه جانان را سر این کار می‌دانم که نیست

درد دل گفتن به پیش یار دارد لذتی

ورنه با او حاجت اظهار می‌دانم که نیست

کرده‌ام واقف به‌زعم عقل این ره اختیار

ورنه راه عشق هم هموار می‌دانم که نیست