هر کجا شوخ میرزای هست
آفت و فتنه و بلایی هست
نکنید ای بتان خراب دلم
آخر این خانه را خدایی هست
در شفاخانهٔ لب یار است
درد ما را اگر دوایی هست
خواجه بر دولت اعتماد مکن
که غلام گریزپایی هست
راست گویید ای بلازدگان
که چو بالای او بلایی هست
خاک گشتم بیا به بادم ده
که هنوزم به سر هوایی هست
مکن ای توتیا قدمرنجه
دیده مشتاق خاک پایی هست
تند پون سیل از سرم مگذر
که مرا با تو ماجرایی هست
ای که پرسی که آشنای تو کیست
دل کی دردآشنایی هست
نکنم در جفاکشی تقصیر
گر بدانم تو را وفایی هست
شست بر هر که بست میکشدش
نگهش تیر بیخطایی هست
گرچه بیبرگ گشتهام چون نی
شکرها میکنم نوایی هست
عاشق زار را نوازش کن
که عجب تار خوشنوایی هست
زادن و مردن آمد و رفت است
دهر هم کاروان سرای هست
گر نه جان داد دل ز غم واقف
از چه در سینه هایی هایی هست